پــــ♥ــرنیاپــــ♥ــرنیا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

پــــــــ♥ـــــرنیا....موهبت الهـــــ♥ـــی

♡♡♡رمضان ماه مهمانی خدا♡♡♡

♥مژده ای منتظران ماه خدا آمده است ماه شبهای مناجات و دعا آمده است ماه ئلداگی بنده به معبود رسید بر سر سفره ی شاهانه گدا آمده است ♥ سلام خانمم عزیزکم امسال سال اولیه که ماه رمضان در کنار من وبابایی هستی قر بونت برم اینجا هم سر سفره افطاره که مث همیشه می خوای شیطونی کنی ...
29 آبان 1392

♡♡♡اولین گردش در ماه رمضان♡♡♡

جمعه 1391.5.13 بود که با مان جون و آقا جون ودایی ها و زن دایی ها رفتیم پارک کوهستان برا افطار اولین باری بود که با پرنیا دست جمعی می رفتیم پارک خیلی خوش گذشت نزدیکای شب که کمی باد گرفت پرنیا کوچولو سوئیشرتش رو پوشید تا سردش نشه .سر سفره که خوابیده بودی یه دفعه چرخیدی و سرت خورد به سنگ و شروع کردیبه گریه کردن الهی فدات شم با اون اشکای نازت.همون شب هم تولد امام حسن مجتبی بود که توی پارک جشن گرفته بودندکه یه سوال پرسیدند ودایی احسان به نام هممون جواب رو نوشت و داد و بابایی توی قرعه کشی برنده شد و جایزش هم یه کتاب قصه و نقاشی و پازل وسی دی کارتون بود عجب شانسی داره بابایی یه بار دیگه هم توی قرعه کشی کیش یه توستر برنده شد تازه ه ه همون موقع که ...
29 آبان 1392

♡♡♡چشیدن طعم اولین سوپ♡♡♡

امروز چهارشنبه 1391.5.11 اولین باری هست که می خوام برا عسلم سوپ درست کنم... داخل سوپت سبزی سوپی، برنج ،هویج،قلم،کدو ریختم با کمی روغن زیتون... ساعت 1 ظهر بود برات پختم تا بعد از ظهر بهت بدم ...طعمش رو دوست داشتی بهتر از حریره می خوردی  ...
29 آبان 1392

♡♡♡سومین سالگرد ازدواج مامی و بابایی♡♡♡

امروز سالگرد ازدواج من وبابا مجتبی هستش پارسال این موقع تو دل مامانی بودی عسیسم وامسال تو بغلم..... کادوی مامانی به بابایی حدس بزن چی بود اگه گفتی ..... البته وقتی ای کادو رو به بابایی دادم گفت این کادو رو من بهت دادم ... حالا دیدی کادوم چی بود و چقدر نازه دلت آب... ...
29 آبان 1392

♡♡♡6ماهگی عسل خانم و شروع غذای کمکی♡♡♡

هووووووووووووووووررررررررررررررررا پرنیای من 6ماهه شد سلام پرنیا جونم   ماهگیت مبارک عسلکم امروز روز قشنگیه چون ٦ ماه دیگه یک سالت می شه. ٦ماه پیش یه همچین روزی بود که برای اولین بار توآغوشم بودی. بوت می کردم و می دونستم همه ی دنیای کوچیکت من هستم وحالا می بینم که تو با تموم کوچیکیت همه ی دنیای من هستی بالاخره این روزهای دوست داشتنی رسیدوتو می تونی غذا خوردن رو شروع کنی نمی دونی چقدر ای لحظات رو دوست دارم دیروز کل آشپز خونه رو بهم ریختم تا برات یه فرنی برنج درست کنم وقتی برا اولین بار بهت غذا دادم قیافه ات دوستداشتنی ودیدنی بود به نظر می اومد طعمش رو دوست نداری نمی د...
29 آبان 1392

♡♡♡واکسن 6 ماهگی♡♡♡

امروز قرار شد بریم بهداشت و واکسنت رو بزنیم چون عمو مجید قرار بود سه شنبه از مکه بیاد گفتم که دوروز زودتر واکسنت رو بزنم که تا سه شنبه بهتر بشی عسیسم ساعت 10 بود که با بابایی رفتیم دنبال مامان جونی و با هم رفتیم تو بهداشت از امروز قراره که دیگه بهت غذا بدم  اول رفتیم تو اتاقی که قد و وزنت رو بگیره خلاصه بعد از گرفتن قد و وزنت خانمه بهم گفت از امروز باید شروع کنم بهت فرنی بدم و یک هفته بعد حریره بادام و... بعد از اینکه حرفاش تموم شد رفتیم تا واکسنت رو بزنیم الهی فدات بشم اولش آقاهه یکم باهات حرف زد یکم براش خندیدی وقتی واکسنت رو زد آقاهه گفت همین یکم هم که برامون خندید دیگه نمی خنده یکم گریه کردی و چند دقیقه بعد آروم شدی ا...
29 آبان 1392

♡♡♡روروئک سواری نففس مامان♡♡♡

امروز پنج شنبه 1391.4.29 رفتیم خونه ی مادر شهناز روروئکت رو هم برده بودم وقتی گذاشتمت داخلش اینقدر ذوق کردی و وقتی موزیک روروئک صدا می کرد شروع می کردی پا بزنی و بری اولا که می ذاشتمت داخل رورئک خونمون می ذاشتمت چون روی فرش بودی قدرتشو نداشتی بری و وقتی موزیکش صدا می کرد می ترسیدی و گریه می کردی اما حالا تو حیاط مادر ذوق می کنی و می ری اما هنوز کنترل نداری در رفتن فدات بشم که روز به روز گوگولی تر می شی. ...
29 آبان 1392